از نمایشگاه کتاب -کتابای زیادی واسش خریدم
اما تو بازیها مونده بودم واسه سن و سالش چیزی نتونستم گیر بیارمو گذاشتم واسه سال یعد
تنها یه بازی که مث ورق میمونه اما با این تفاوت که پر از شکلهای مختلف مث توپ و عروسک که یک کارت رو با کارتهای دیگه باید مقایسه کنی و از بین چندین شکل تنها یکی با شکل تو کارت اصلی از هر نظر برابره برای تقویت اعصاب و حوصله و دقت بچه هاست.و ت و هر مرحله کارت جدیدو رو میکنی تا کارتها تموم شه و یه جدول امتیاز بندی هم داره
اصلا فکرشو نمیکردم از پسش بر بیاد
اینقدر سریع پیدا میکرد که نگو
بخودم میگفتم باید نشونت ندم تا یه ذره بزرگ تر شه و بتونه بفهمه موضوعو
حالا از خودم شرمندم که اینقدر دست کم گرفتمش و بازیای بالای ۴ سال رو براش نخریدم فقط ای کاش اینقدر لجباز و مغرور نبودی و این حس استقلال طلبیت اخرش منو دیوونه میکنه .
احساس میکنم بچه های این دوره باهوشند و بیشتر سن خودشون میفهمن فقط باید راه رو براشون هموار کنیم تا در مسیر درستش هدایت بشن و این نشون میده که کار ما بعنوان یه مادر خیلی سخت تر از اون چیزیه که ...
از پنجشنبه بخاطر يه دوره 3 روزه ترويجي عازم اهواز شديم و ليا رو سپردم به بابا لي
از اوضاع و احوال ليا چندان خبر موثقي در دست ندارم .همينقدر كه ميگن غروبا عروسكاشو بغل ميكنه و بهونه منو ميگيره كه البته چندان اعتمادي بهش نيست
(اخه همش يكي بهم ميگه باور نكن ميخواد دلتو اتيش بزنه كه چرا رفتي دوره و يه بچه 3 سال و 7 ماهه رو تنها گذاشتي هاننننننننننننننننننننن)
منم از فرط خستگي اصلا نميتوتن -يعني وقت ندارم به ليا و دوري ازش فكر كنم
برگشت روز 2شنبه از خرمشهر سوار قطار به سمت تهران شدم كه حدودداي ساعت 52.5 شب ديزل قطار به علت سرعت زياد يا اينكه سوزن بان اشتباه خط رو عوض كرده بوده از ريل خارج شد و يه تكون وحشتناكي بهمون وارد كرد كه البته بنده تا صبح در حال لالا بسر ميبردم ساعت 7 از خواب بيدار شدم گفتم احتمالا قم رسيديم
رفتم تو سالن كه ديديم در را رو بسته بودن به زحمت يه در باز پيدا كردمو رفتم بيرون با دو تا از ماموراي قطار شروع بصحبت كردم كه اينجا كجاست تا گفت ازناي لرستان شكه شدم
گفت كه ماجرا از چه قرار بوده و راننده بيچاره بعلت ضربه شديد مغزي به اراك اعزام شده و بايد خدا رو شكر كنين كه هيچ اتفاقي براتون نيافتاده و خط و واگن چطور خرابي ببار داده و از اسعت 3 دنبال وسيله بودن تا الن كه مامورا در حال تعير ريل و ديزل اند و معلوم نيست كي بشه دوباره حركت كرد
جونم براتون بگه كه ساعت 9 قطار دوباره راه افتاد اما اينبار با حركت مورچه وار - منكه ترجيح دادم تو اراك پياده شم
از اراك هم با سواريا تا ساوه و از اونجا هم تهران
ساعت 2.5 ديگه خونه بودم
چي بگم از مردم اواره و چي بگم از قايم شدن مسئولين قطار و بي تفاوتيشون نسبت به مردميكه اكثريتشون كار اداري داشتنو توي اون ايستگاه پرتو پلا چطوري راهي شدن
هيچكي به هيچكي
نكردن يه چند تا اتوبوس بگيرن مردمو به مقصد برسونن
فقط يكيشون ميگفت برين خدا رو شكر كنين واگر نه قاطي گندما و باغاليا شده بودين
حادثه ست ديگه
ما چيكار كنيم
دیروز طبق معمول همیشه رفتم دنبال خانوم خانوما
تا چشش بهم افتاد زد زیر گزیه
بالا و پایینش کردم دیدم بله چونه نگو یه تیکه گوشت کبود
ارنج نگو کبود و خونی
دباره شیطنتش گل کرده رفته رومیز از اون بالا به چونه افتاده رو زمین
دهنشو باز کردم دیدن نه بابا خبری از دندون شکسته و زبون پاره نیست
گفتم خدا رو شکر اینا رو هنوز سالم نگه داشتی مادر
والله من و خواهرم با اینکه شیطون بودیم اما هیچوقت اینطوری بخودمون اسیب نمیرسوندیم
این به کی رفته نمیدونم والله
بابالی که اینقدر تو رفتار و کردارش متانت به خرج داده که به ذهن هیچ بنی بشری رسوخ که چه عرض کنم جرات رسوخ هم نمیکنه که بگه خوب معلومه به پدرش
بازم کاسه کوسه ها سر خودم خراب میشه معلومه به خودت دنبال مجرم نگرد
از دیروز که عمو جونش اومده پیشمون کلی سرگرم شده و فقط واسه دستشویی ملاقاتش میکردمو همش سرگرم بازی بودن
صبحی هم یه خوابی رفته بود که دلم نیومد بیدارش کنم ببرمش مهد ـ گفتم مطمئنا تا ۱۰-۱۱ میخوابن و تا اون موقع هم برگشتم خونه
خدا بدادش برسه اگه زودتر بیدار شه
ای داد بیداد عیدم تموم شد
لیایی شد ۳ سال و ۶ ماه
اما دریغ از یه عکس با لباس عیدیاش
مامان خسته بود و بابا هم ....
نه که عکس نگرفتیم نه ....
اما درست درمون نبودن
یه عکس واسه پاسپورتش گرفتم که خیلی ناز شده اما یادم نبود تو عکاسی بریزمش رو فلش
نمیدونم تو ارشیو کامیشون هنوز مونده باشه یا نه اما رفتم خونه یه سر به عکاسی میزنم
عکسا وقت و حوصله میخواد که از من خارجه و میمونه واسه بعد (عجب مامان باحوصله ای هستم نه ؟؟؟؟)
ارزومند سالی خوب ، سرشار از موفقیت و سلامتی برای همه
اما لیایی
روزای اول عید خوب بود اما بعد از اون فکر کنم بخاطر بدی اب و هوا و این گردو خاک مسخره با اینکه تو خونه نگهش داشته بودم اما مریض شد و تا الان دارو خوردنش ادامه داره که داره
هر دفعه هم یه چیز جدید به مریضیش اضافه میشد
از سرفه های شدید سه روز و سه شب گرفته تا گوش درد روز نهم و دوباره دکتر و دارو و
حالا هم خس خس سینه و ابریزش بینی
به هرحال دارو ها همچنان تمدید شده
وقتی میرفتیم دخترکم ۱۲کیلویی داشت حالا به زور لباس و کفش ۹ کیلو هم نشد
میگفتم عیدیه حداقل خوابه رو دارم اما دریغ مگه وضعیت سینه این دختر گذاشت
یه روز هم که اینقدر گریه کرد و هیچ چیز مانع گریش نمیشد و مدام میگفت دلم برا سی دی هام تنگ شده بریم خونمون دیگه مامانت نمیشم و از این حرفا و بطور کل ما رو که تحویل نگرفت که نگرفت
و همش بغل باباش بود تا غروب ساعتای ۵ بود که خوابید و بعد از بیداریش همه چیز از یادش رفته بود و شد همون لیای سابق یه روز عموی -عمو کوچیکه بود و یه روز عموی یکی دیگشون
هر وقت به نفعش بود مامانم میشد
اگه نبود بابای باباش میشد
خلاصه حکومتی داشت واسه خودش و حیف که تموم شد دوران حکومتش
گفتم مادر این پست و مقام به کی وفا کرده که حالا به تو نازگلکم
او
اینکه عید رو پیشاپیش به همگی تبریک عرض میکنم و سالی سرشار از سلامتی همراه با موفقیت
رو ارزومندم و ازتون میخوام سرسفره عید ما رو از دعاهاتون بی نصیب نذارین مخصوصا فندق منو
سمت چپ :منم ببین موهامو خرگوشی کردی
سمت راست ؟

ناف طرفو داشته باشین
بچم از جزئیات نمیگذره

اینم که خودمم
بعد از این اب بازی (۱۹ اسفند)بمدت ۳ روز تب و هذیان مهمونم بود
و کلی وزن کم کردم که باید بابت اینهمه مراقبت ویژه از بابالی و مامانم ممنون باشم

۸۰دقیقه نوشت تا عید :
این هم سفره هفت سین امسال
امسال هم مث هر سال خونه مامان جون (پدری)لیایی سر سفره نشستیمو منتظر تحویل سالیم

۶.۴۳ ذقیقه نوشت :وای دلم یه جوریه باید بشینم سر سفره دیگه
این روزای مامان لیا بدجوری شلوغ پلوغه و فرصت فکر برای نوشتن و عکس گذاشتن ندارم - لیایی هم یه روز این هفته رو در تب کامل بسر برد و با وجود این من باید میرفتم سر کارو تنها کاری که تونستم بکنم درست کردن یه سوپ و با کلک در همون تب خوروندن بهش بود و بس
و حالا سرفه -سرفه
دیروز حدودای سلاعت ۵ عصر با بابالی رفتن زمین چمن و وقت برگشت تا درو باز کردم
با صحنه وحشتناکی روبرو شدم لیایی رو دستاش بودو صورتش از پایین تا زیر چشاش کبود
شروع کردم به داد و فریاد و ای خدا ایخدا گفتن که بابالی گفت دیونه اروم باش رژ بخدا رژ
مالیده بصورتش
گرفتمش تو بغلم و خدا رو شکر کردم
متاسفانه با اینکه چندین بار بابالی بهم گفت ازش عکس بگیر قدرت شو نداشتم صورتشو فورا پاک کردم
دلم اشوب بود فکر کردم چیزی گزیده تش
اخه اینجا بارها رتیل سیاه پشمالو بزرگ دیدم اونم زیاد- از دور زیبان با اون پشمای مخملی براق
در اوج زیباییشون خطرناکن
در مورد اون فیلم (شهر اشباح)هم باید بگم فیلمش برای بچه های تو سن لیاهم ترسناکه هم احساساتشونو جریحه دار میکنه
اما من از دیدنش لذت بردم لیا رو هم کنارم تشویق بدیدن کردم و خیلی خوشش اومد از دیدنش
تصمیم داشتم بذارمش تو وب که متاسفانه سی دی ۲ قابل دیدن دیگه نیست اما فیلمش دیدنیه
اصلا دست و دلم به نوشتن نمیاد روز شنبه وارد وب نفس جون شدم تا یه خبری از خودشو شیماجون بگیرم که با خبر فوت انار مواجه شدم و خیلی اعصابم بهم ریخت
چهره زیبا و مظلومش از تو ذهنم پاک نمیشه
تو این مدت تعطیلی هر وقت نگاهم به چهره لیا میافتاد یادش میافتادمو برا صبر خونوادش دعا میکردم
و اینکه یه اشتباه کوچیک چه خسارت جبران ناپذیری ممکنه ببار بیاره
لیا همش ازش سوال میکنه و درک پیش خدا رفتن براش سخته و میگفت مامان ما هم بریم پیش انار
باهاش بازی کنیم
هر چه توضیح میدادم بدتر به رفتن اشتیاق نشون میداد و برا همین دیگه توضیح ندادمو منحرفش کردم
اونم میخواست فرشته شه
برا فرشته شدن باید پاک بود و معصوم مامانی
باید مث انار بود -یه میوه بهشتی
یعنی میشه همینجور پاک و معصوم بمونی -همونجور بزرگ شی و پیر شی
باید منم فرشته باشم تا تو هم فرشته باشی
چون تو دامن من بزرگ میشی و رشد پیدا میکنی مامانی من
میدونم فرشته نیستم و نمیشم اما میخوام بخاطر تو هم که شده پاک باشم و بمونم
خوب باشم و بمونم تا تو هم باشی و بمونی تا ابد تا فرشته شدن
عصر پنجشبه با بابالی مشغول تماشای تلویزیون بودیم که یکدفعه صدای گریه لیا رو شنیدیم -به بابالی گفتم بهش اهمیت نده و نرو سراغش این دیگه شورشو در اورده احتمالا فیلمش تموم شده
بابا لی گفت شاید یه طوریش شده بد جوری گریه میکنه-گفتم نه همون ادا و اصول همیشگیشه
دوباره مشغول شدیم و بی توجه به گریه هایی که از ته دل بود
چند دقیقه ای گذشت و دیدم دوباره صدای گریه هاش اومد اونم چه گریه ای و
نه واقعا گریهش فرق داشت و دویدم بسمت اتاقش و بغلش کردمو و مگه گریه امونش میداد
نگاه به صفحه انداختمو دیدم یه دختر زیبای کارتنی داشت گریه میکرد و یکی اونو نوازش میکرد
موضوع رو فهمیدم
فیلمش بنظر احساس بر انگیز بود
با همون حق حقش گفت مامان -بابا و مامان دختره گاو شدن میخواستن دخترشونو بخورن
بنظر وحشتناک نمی اومد اما لیا یه جوری از وحشت حرف میزد و روش نوشته بود اشباح
گفتم اخه چه فیلمیه داری میبینی ؟
گفت معین بهم داده این خیلی وحشتناکایه چرا معین بهم گفت بیا این سی دی هم بگیر خیلی باحاله
اما خیلی وحشتناکایه
منکه ازبس خندیدم بقول اینجاییها روده به دلم نمود دیگه
باید سر فرصت به حساب این معین خان برسم(یکی از دوستای خانوادگیه که اوناهم به دلایلی تو این شهر زندگی میکنن ) و در ضمن این فیلمم تماشا کنم ببینم احساسی بود یا وحشتناک
امروز میخوام از لیا خانوم بگم که یه چند وقتیه اخلاق خاصی پیدا کرده و بعضیاشم
جزء ذاتشه و لیا رو در بر گرفته حسابی
شده یه دختر غر غر و گاهی همراه با بارش
لیا خانومو ظهرا میخوابونم میگم شاید برا شب سرحال باشه و دیگه خبری از غر غر و نق نق نباشه
میبینم نه بابا فایده نداره -نمیخوابونمش بازم همونجوره
قبل از اینکه حرفی بزنه اول گریه میکنه و تو همون حالت حرف میزنه و توقع داره من بفهمم چی میگه
میخواد لباسشو در بیاره یه جا گیر میکنه جیغ میزنه
فیلمش تموم میشه جیغ و داد ش هواست یه وقتایی هم گریهههههههههههههههههههههه
عصرها بعد از خواب میبرمش پیاده روی و تو راه باهاش بازی میکنم و اگه بابا لی باهامون باشه
دستامونو میگیره و تاب میخوره و یا اینکه رو جدولا راه میره و حسابی کیف میکنه (بیچاره لیا که تفریحش شده راه رفتن روی جدولا -احتمالا تا چند وقت دیگه تایر بازی و خر سواری با چوبم بهش اضافه میشه )
و اما رفتنش به مهد که طبق قانون خودشه
وقت پیاده شدن از ماشین باید همراهیش کنمو و دستمو بگیره و ببرمش در سالن ورودی به مهد و ابتدا در بزنم و بعد اینقدر انتظار تا کسی درو برویمان بگشاید و بعد انتظار تا اعلام شه لیا خانوم تشریف اوردن مربیشون بیاد دم در و دستشونو بگیره و با احترام خاصی همراه با تعریف و تمجید ببرندشون داخل
وای به روزی که مربیشون نباشه
اونوقت یاباید با همون حالت گریه و زاری یه جوری فرار کنم که این امکان نداره و یا اینکه در رکاب خانوم در مهد یا اداره باشم و یا اینکه ببرمش پیش هاجر خانوم که قبلا ازش نگهداری میکرد
درضمن از سلام و خدا حافظی خبری نیست که نیست
و هر وقت میبینه دارم با کسی حرف میزنم دقیقا روبروم وایساده یا اینکه شروع به حرف زدن میکنه
چند بار این کارو وقت حرف زدن خودش کردم تا بدونه وسط حرف کسی پریدن کار بدیه اما چه فایده
اگر هزار بار صداش بزنم دریغ از یه بار جواب -بازم مقابله به مثل جواب نداده
این روزا بیشتر احساس میکنم به یه مشاور خوب احتیاج دارم
در مورد سلام کردنش یه بار با مشاور صحبت کردم میگفت نگران نباش این جور بچه ها ثابت شده که باهوشن
اخه عزیز من بچه باهوش - شما مشاوری
باید یه راهکار بدین تا مشکلش حل شه
اینهم از مشاور ...........
جمعه ۲ دیماه کنار ساحل
لیا خانوم از دریا خوششون نمیاد

پنجشنبه ۱ دیماه در یکی از پارکهای بندرعباس



شنبه سه دیماه بعد برگشت از بندر سرمای شدید خورد
و با این حال و روز رونه مهد شد

خستگی بیش از حد از تماشای فیلمو سی دی
شنبه ۱۰ دیماه

